تبلیغات در این میان یک پژوهشگر رشته تاریخ برای تهیه تز آکادمیک در مورد آغاز تمدن بشری در مقطع دکترا و اینکه در میان هم دانشگاهی های خود در لندن ثابت کند ایران جزو کشورهای جهان اولی است نه جهان سومی، به بررسی مستندات موجود در کوه پوز پدری استان بوشهر پرداخت چون تصور می کرد که شایعات در این منطقه نباید بدون مبنا باشد.
بدیعه دشتی، پژوهشگر و کارشناس میراث فرهنگی است که چند سال پیش برای اثبات اینکه این منطقه اولین خشکی روی زمین است کارهای تحقیقاتی خود را با استفاده اسناد و مدارک موجود، شروع کرد.



به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید،ارباب
نخند
به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری.
نخند
...
در یکی از روزهای سرد ماه ژانویه و در یکی
از محلات فقیرنشین در شهر واشنگتن دی.سی صبح زود که مردم آن منطقه که
اکثرا یا کارگر معدن بودند و یا صاحب مشاغل سیاه از خانه هایشان بیرون زدند
تا یک روز پر از رنج و مشقت دیگر را آغاز کنند٬ زنان و مردانی که ...
جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن
پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت:
یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم.
پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت.
در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت.
جک از او پرسید: چی شده؟
جان جواب داد: به روزنامه فروشی رو به رو رفتم. یک روزنامه صبح برداشتم
و ده دلار به صاحب دکه دادم. منتظر بقیه پول بودم،
اما او به جای این که پولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم در آورد.
به من گفت الان سرم خیلی شلوغ است و نمی توانم برای کسی پول خرد کنم.
فکر کرد من به بهانه خریدن یک روزنامه می خواهم پولم را خرد کنم.
واقعم عصبانی شدم. جان در تمام مدت خوردن صبحانه از صاحب روزنامه فروشی
شکایت می کرد و غر می زد که او مرد بی ادبی است.
جک در حالی است که دوستش را دلداری می داد، حرفی نمی زد.
بعد از صبحانه به جان گفت که یک لحظه منتظر باشد
و بعد خودش به همان روزنامه فروشی رفت …
وقتی به آنجا رسید، با لبخندی به صاحب روزنامه فروشی گفت: آقا، ببخشید، اگر ممکن است کمکی به من کنید. من اهل اینجا نیستم. می خواهم نیویورک تایمز بخرم اما پول خرد ندارم. فقط یک ده دلاری دارم. معذرت می خواهم، می بینم که سرتان شلوغ است و وقتتان را می گیرم.
صاحب روزنامه فروشی در حالی که به کارش ادامه می داد یک روزنامه به جک داد و گفت: بیا، قابل نداره. هر وقت پول خرد داشتی، پولش را به من بده.
وقتی که جک با غنیمت جنگی اش برگشت، جان در حالی که از تعجب شاخ در
آورده بود پرسید: مگر یک نفر دیگر به جای صاحب روزنامه فروشی در آنجا بود ؟
جک خندید و به دوستش گفت: دوست عزیزم، اگر قبل از هر چیز دیگران را درک
کنی، به آسانی می بینی که دیگران هم تو را درک خواهند کرد ولی اگر همیشه
منتظر باشی که دیگران درکت کنند، خوب، دیگران همیشه به نظرت بی منطق می
رسند. اگر با درک شرایط مردم از آنها تقاضایی بکنی، به راحتی برآورده می شود.
source:radsms.com
چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »
شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد.
وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد .
کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. » چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.
بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود. ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود ،پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .
پسر اول:درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده .
پسر دوم:درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن .
پسر سوم:درختی پر از شکوفه های زیبا،باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیدم .
پسر چهارم:درخت بالغی بود پربار از میوه ها ، پر از زندگی و زایش .
مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!
زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین
در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند . . .
Source:radsms.com

سه شنبه 4 مرداد 1390
نویسنده: A.H MehraSa طبقه بندی: داستان های آموزنده،
در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند :
فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند !
عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند…
ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت :
ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!
عابد گفت : نه، بریدن درخت اولویت دارد…
مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند، عابد بر ابلیس غالب آمد
و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.
ابلیس در این میان گفت : دست بدار تا سخنی بگویم،
تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است،
به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛
با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است …
عابد با خود گفت : راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم
و آن دیگر هم به معاش صرف کنم ، و برگشت…
بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت ،
روز دوم دو دینار دید و برگرفت ، روز سوم هیچ پولی نبود!
خشمگین شد و تبر برگرفت و به سوی درخت شتافت …
باز در همان نقطه ، ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟!
عابد گفت: می روم تا آن درخت را برکنم !
ابلیس گفت : زهی خیال باطل ، به خدا هرگز نتوانی کند !!!
باز ابلیس و عابد درگیر شدند و این بار ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!
عابد گفت : دست بدار تا برگردم !
اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟!!
ابلیس گفت : آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی
و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛
ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی …
source:radsms.com
سه شنبه 4 مرداد 1390
نویسنده: A.H MehraSa طبقه بندی: طنز و سرگرمی،
با سلام ، امروز قصد داریم کلاس آموزش رانندگی رو به مربیگری بانوی جاده ها و در و دیوار !
خانوم (کَتی دست فرمون ! ) رو شروع کنیم
قبل از آغاز کلاس ، سوابق درخشان این خانوم رو برای شما عنوان میکنیم
۱٫ ۵۷ مقام قهرمانی پرواز با اتومبیل
۲٫ ۲۲ نایب قهرمانی پرتاب سرنشینان وسط اتوبان
۳٫ ۱۷ مقام قهرمانی پارک در شرایط سخت
۴٫ ۵ مدال طلای عبور با اتومبیل از موانع
۵٫ ۱۰ مدال نقره پرش از بلوار
۶٫ رانندگی روی دو چرخ
از دیگر مهارت های این بانو میتوان آرایش در حین رانندگی ، پارک سرعتی ، تبدیل اتومبیل دنده ای به اتوماتیک ، سوخت گیری در ۱۰ ثانیه و …. اشاره کرد ، ضمنا ایشون هرگونه مقایسه خود با مایکل شوماخر رو توهین به خود قلمداد میکند .
خب ، برای آموزش آماده اید ؟
لطفا بر روی ادامه مطالب کلیک کنید ...
سه شنبه 4 مرداد 1390
نویسنده: A.H MehraSa
به گزارش مشرق به نقل از پارسینه، مسوول موزه برادران امیدوار با اشاره به این اثر شگفتانگیز، گفت: این سر كوچك شده انسان توسط قبیله جیبارو كه یكی از وحشیترین قبیلههای آمازون در اكوادور آمریكای جنوبی است در جنگهای قبیلهای،شكار و با روشهای خاص كوچك میشود. این قبیله بعد از حمله به قبیلههای دیگر و پیروز شدن٬ زنان آن قبیله را به اسارت گرفته و مردان باقی مانده را با خود به قبیله میبردند ابتدا جشنی برگزار كرده و آتشی عظیم درست میكردند و بعد با خوردن مخمرها شروع به بردیدن سرها میكردند.
این شعر كاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده. توسط یك كودك آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره:
This poem was nominated poem of 2005.
Written by an African kid, amazing thought :
"When I born, I Black, When I grow up, I Black, When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black, When I sick, I Black, And when I die, I still black... And you White fellow, When you born, you pink, When you grow up, you White, When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue, When you scared, you yellow, When you sick, you Green, And when you die, you Gray... And you call me colore???
این شعر كاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده. توسط یك كوذك آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی دارد:
وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم، وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم، وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم... و تو، آدم سفید، وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی، وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای، وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی، و وقتی می میری، خاكستری ای... و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟

اندرونی: اینجا کسی، گاه عاقلانه و گاه جامه و دستار دریده، مینویسد.
**********
با رویش ناگزیر جوانه ها چه می کنید؟
***
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام
و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان
زخم دار است
با ریشه چه می کنید؟
گیرم که بر سر این بام
بنشسته در کمین پرنده ای
پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید؟
گیرم که می زنید...
گیرم که می برید...
گیرم که می کشید...
با رویش ناگزیر جوانه ها چه می کنید؟
**********
آریارمن : نیای داریوش بزرگ , به معنی رامش دهنده ایرانیان ( 640 تا 615 ق.م )
**********
خواب
هیچوقت آدم پرخوابی نبودهام ولی از خواب خوشم میآید چون در خواب جاهایی میروم و تجربه میکنم که هرگز امکانش در بیداری نیست. به محض آنکه چشمم را میبندم گویی که رها شده باشم، در دنیایی اسرارآمیز خواب میبینم. ولی تازگیها گاهی، و البته نه همیشه، وقتی که خیلی خستهام احساس میکنم اگر خوابم ببرد دیگر هرگز بیدار نخواهم شد. بعد مغزم درگیر یک اشتیاق عجیب و شدید به از خود برون رفتن و در عین حال منطقی که میگوید نه هنوز زود است و کار نکرده دارم، میشود و این درگیری ذهنی همانطور میماند تا بالاخره از آن حالت خواب و بیداری به در آیم. در این حالات خودم را داخل مغزم در خواب میبینم و با احتیاط روی نرونهایم راه میروم؛ احتمالا هرچه را که از آناتومی میدانم مرور میکنم! شاید اثرات دارویی باشد که میخورم .